السيد محمد حسين الطهراني
66
الله شناسى (فارسى)
سپس در تعليقه فرموده است : « لزوم بودن هر چيزى ، دو چيز متباين ، ازآنجهت مىباشد كه : چون بياض و عاج ( سپيدى و دندان فيل ) را مثلًا دو چيز متباين با هم بدانيم - چرا كه يكى از آن دو ، از مقولهء « كيف » است و ديگرى از مقولهء « جوهر » - با وجود آنكه در ميانشان سنخيّت بر حسب وجود ، وجود دارد ؛ پس چگونه بين « ماهيّت » كه از سنخ عدم اباء از وجود و عدم است ، و « وجود » كه از سنخ اباء از عدم مىباشد ، تباينى متحقّق نبوده باشد . » و در توضيح آنكه احدى از حكماء بدان قائل نشده است چنين آورده است : « و از كسانى كه ما از هم عصران او هستيم از آنان كه قواعد حكمت را معتبر ندانستهاند ، كسى است كه قائل به اصالت هر دوتاى آنهاست ( هم وجود و هم ماهيّت ) ؛ وى در بعضى از مؤلّفاتش مىگويد : إنَّ الْوُجودَ مَصْدَرُ الْحَسَنَةِ وَ الْخَيْرِ ، وَ الْماهيَّةُ مَصْدَرُ السَّيِّئَةِ وَ الشَّرِّ ؛ وَ هَذِهِ الصَّوادِرُ امورٌ أصيلَةٌ ؛ فَمَصْدَرُها أوْلَى بِالاصالَةِ . « تحقيقاً وجود مصدر خيرات و حسنات است و ماهيّت مصدر شرور و سيّئات ؛ و اينها كه صادرشدههائى هستند ، امورى مىباشند اصيل و داراى واقعيّت ، پس مصدرشان ( خيرات و شرور ) اولى هستند كه داراى اصالت باشند . » در اينجا مرحوم حاجى مىفرمايد : « و تو مىدانى كه شرور عبارتند از عدمهاى ملكه ؛ و علّت عدم ، عدم است ؛ پس چگونه ماهيّت اعتباريّه كافى براى تحقّق آن نباشد ؟ ! » و در شرح آنكه لازم مىآيد وجود ، نفس تحقّق ماهيّت نباشد ، گويد : به « علّت آنكه در اين صورت آنچه را كه ماهيّت با آن اشراب و اشباع مىشود و توشه بر مىدارد ، لازم مىآيد كه كَون و تحقّق خود ماهيّت باشد نه وجود ؛ و وجود